من به شب موی تو آشفته ام.......

با دف و نی از تو سخن گفته ام.....



تاريخ : جمعه ۴ اردیبهشت۱۳۹۴ | ۸:۵۰ قبل از ظهر | نویسنده : حسین میری |

به سلام هایم سرک میکشم

یکی شان بی تاب تر است

برش می دارم

مثل آن سیب سرخ شده است

به پیراهنم می کشم

برق می زند

چه طعمی دارد سیب سرخ سلامم

از او خواهم پرسید

وبه آنانی که پرنده ی نگاهشان روزهای بارانی

بال می گشاید

تا دورترین سپیدارها

خواهم گفت

:باغ دلتان پر سیب  ...پر سیب



تاريخ : پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ | ۱۱:۲۶ قبل از ظهر | نویسنده : حسین میری |
چمدانم را بسته ام
پاهایم کو؟
یادم آمد
در دست های آن پیچک تنها جا گذاشته ام



تاريخ : پنجشنبه ۱۳ فروردین۱۳۹۴ | ۱۱:۱۰ قبل از ظهر | نویسنده : حسین میری |
می گذرد.....

چنان خواب نیم روزی...

در روزی زمستانی...



تاريخ : جمعه ۱۵ اسفند۱۳۹۳ | ۱۱:۳۱ قبل از ظهر | نویسنده : حسین میری |

به سمت کوچه ی تنهایی که می پیچی ، کوله ات خالی ست دلت لبریز.

دلتنگ که می شوی آسمان همیشه ابری ست کوچه ها همیشه مهتابی.

یادت در یاد پیچک ها می پیچد و اوج می گیری .سرنای باد می بردت تا دیوار به دیوار بغض یک بخشی عاشق، دوتار می شوی و دچار، می خوانی و می خواند ،تا گنجشک های بید از شانه اش بی هوا می پرند ،پر می کشی، پرواز می شوی.

به پنجره ی شاعری می خوری که واژه هایش را گم کرده است، چراغ می شوی و در شعله ات غزل هایش را به نخ می کشد. گریه می کند، لبخند می زنی، شانه اش هنوز تکان می خورد تو رفته ای

می رسی به قامت یک رود که قنوت می خواند ،بو می کشی ،خدا را حس می کنی، او همیشه خیس می شود، تو همیشه اشک

می چرخی و می چرخی، پای شبدر های لب جو گلی تنهاست به رنگ ارغوانی سیر ،سیر نگاهش می کنی ،به آغوشش نمی کشی که در چینی نازک اش آرام خفته است

می شکنی ،در خودت آرام ،چون هاله ی مهتاب که در باد ،چون لالایی سکر آور جیرجیرک ها در شنای شبانگاهی غوک، می شکنی

بر می گردی بی آن که سری به آن قاصدک عاشق بزنی، قاصدکی که با هرنفس آوار می شود، که تاب آوار در تو نیست.

نسیم می داند چقدر سخت است اگر قاصدک ها عاشق شوند.

شاعر غزل هایش را دست می کشد، کسی برای میلادش اشک می آورد ،خود غزل می شود ،دفترش را باد می برد، امشب ستاره ها شاعرتراند

تو هنوز در کوچه ی تنهایی خویش با انگشت بر پنجره دیوار می کشی آن سوتر پنجره ای آتش می شود.

چقدر این روزها سردم است ،چقدر این روزها همه سردشان می شود.

پیرمرد دو تارش را محکم در بغل فشرد و گذشت

با خودش گفت: چرا هیچ کس این روزها در بساط کوچه و برگ عاشق نمی شود.



تاريخ : جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ | ۱۱:۴۱ قبل از ظهر | نویسنده : حسین میری |
مُو نِمَک خوردِه یِ لُوتُم مِدَنی

کُشتِه یِ چشم اَلُوتُم مِدَنی

مینِ عطر و او نگاه قَجَرِت

مَندِه یِ کُهنَه و نُو تُم مِدَنی

تا قِراری که بگیرُم دستِتَه

بیقِرارِ زلف شُوتُم مِدَنی

اُوقذَر از تو مُگُم ئی روزا که هی

شُو به شُو به مینِ خُو تُم مِدَنی



تاريخ : یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ | ۹:۱۲ قبل از ظهر | نویسنده : حسین میری |

یه نفر دستمو آروم بگیره....

تا براش خنده مو نقاشی کنم....

یه نفر که عاشق زیارته....

صحن چشمامو براش کاشی کنم....

یکی باشه که باهام حرف بزنه....

ساده از سادگیام دل نکنه....

وقت تنها شدنم سر برسه...

با نگاش داد بزنه که با منه



تاريخ : دوشنبه ۱۹ آبان۱۳۹۳ | ۱۶:۱۳ بعد از ظهر | نویسنده : حسین میری |
من سکوت میکنم تو ترانه را آغاز کن به انتها که رسیدی بگو لب باز کنم تا آنچه را که نگفته ای زمزمه کنم :دوستت دارم

تاريخ : چهارشنبه ۲ مهر۱۳۹۳ | ۹:۲۷ قبل از ظهر | نویسنده : حسین میری |
تمام دنیا از آنِ تو

لحظه ای سکوت کن



تاريخ : سه شنبه ۴ شهریور۱۳۹۳ | ۱۸:۵۷ بعد از ظهر | نویسنده : حسین میری |
تو آفتابی پنهان لابلای برگ های سوزنی کاج



تاريخ : چهارشنبه ۱۵ مرداد۱۳۹۳ | ۸:۴۸ قبل از ظهر | نویسنده : حسین میری |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.