بی تو هیچم ، بی تو ای دوست
ADABI 
قالب وبلاگ

حالا می خوام تو آینه

اسم تو رو حک بکنم

اگه که دیوونه نشد

به عاشقیم شک بکنم

[ پنجشنبه ۱۱ تیر۱۳۹۴ ] [ ۱۲:۲۷ بعد از ظهر ] [ حسین میری ]

میون این همه آوازی که هست

                    یکی باید باشه از جنس دیگه

یکی که نور و ترانه ش بکنه 

                      عشقو فریاد بزنه اما با حس دیگه

توی تنهایی دستام برسه   

                          با خیالش منو با خود ببره

توی اعجاز نگاش مرغ دلم پر بزنه 

               تا به آهنگ صداش

اگه دوره دو تا دستام می دونم   

               اگه تو پام نای رفتن ندارم

یکی هست مث بهار سر می رسه   

            روی شونه ش می تونم سر بذارم

یکی هست درد دلامو می شنوه  

                با سکوتش منو آروم می کنه

واسه اون لحظه ی دلتنگی من  

                مث یه فرشته واسه م می خونه

دست تو حریم اَمنه     

                           غصه اینجا بی نشونه

به دل آبی دریا   

                                   آرزویی نمی مونه

[ پنجشنبه ۴ تیر۱۳۹۴ ] [ ۱۶:۵۰ بعد از ظهر ] [ حسین میری ]
من به شب موی تو آشفته ام.......

با دف و نی از تو سخن گفته ام.....

[ جمعه ۴ اردیبهشت۱۳۹۴ ] [ ۸:۵۰ قبل از ظهر ] [ حسین میری ]

به سلام هایم سرک میکشم

یکی شان بی تاب تر است

برش می دارم

مثل آن سیب سرخ شده است

به پیراهنم می کشم

برق می زند

چه طعمی دارد سیب سرخ سلامم

از او خواهم پرسید

وبه آنانی که پرنده ی نگاهشان روزهای بارانی

بال می گشاید

تا دورترین سپیدارها

خواهم گفت

:باغ دلتان پر سیب  ...پر سیب

[ پنجشنبه ۲۰ فروردین۱۳۹۴ ] [ ۱۱:۲۶ قبل از ظهر ] [ حسین میری ]
چمدانم را بسته ام
پاهایم کو؟
یادم آمد
در دست های آن پیچک تنها جا گذاشته ام

[ پنجشنبه ۱۳ فروردین۱۳۹۴ ] [ ۱۱:۱۰ قبل از ظهر ] [ حسین میری ]
می گذرد.....

چنان خواب نیم روزی...

در روزی زمستانی...

[ جمعه ۱۵ اسفند۱۳۹۳ ] [ ۱۱:۳۱ قبل از ظهر ] [ حسین میری ]

به سمت کوچه ی تنهایی که می پیچی ، کوله ات خالی ست دلت لبریز.

دلتنگ که می شوی آسمان همیشه ابری ست کوچه ها همیشه مهتابی.

یادت در یاد پیچک ها می پیچد و اوج می گیری .سرنای باد می بردت تا دیوار به دیوار بغض یک بخشی عاشق، دوتار می شوی و دچار، می خوانی و می خواند ،تا گنجشک های بید از شانه اش بی هوا می پرند ،پر می کشی، پرواز می شوی.

به پنجره ی شاعری می خوری که واژه هایش را گم کرده است، چراغ می شوی و در شعله ات غزل هایش را به نخ می کشد. گریه می کند، لبخند می زنی، شانه اش هنوز تکان می خورد تو رفته ای

می رسی به قامت یک رود که قنوت می خواند ،بو می کشی ،خدا را حس می کنی، او همیشه خیس می شود، تو همیشه اشک

می چرخی و می چرخی، پای شبدر های لب جو گلی تنهاست به رنگ ارغوانی سیر ،سیر نگاهش می کنی ،به آغوشش نمی کشی که در چینی نازک اش آرام خفته است

می شکنی ،در خودت آرام ،چون هاله ی مهتاب که در باد ،چون لالایی سکر آور جیرجیرک ها در شنای شبانگاهی غوک، می شکنی

بر می گردی بی آن که سری به آن قاصدک عاشق بزنی، قاصدکی که با هرنفس آوار می شود، که تاب آوار در تو نیست.

نسیم می داند چقدر سخت است اگر قاصدک ها عاشق شوند.

شاعر غزل هایش را دست می کشد، کسی برای میلادش اشک می آورد ،خود غزل می شود ،دفترش را باد می برد، امشب ستاره ها شاعرتراند

تو هنوز در کوچه ی تنهایی خویش با انگشت بر پنجره دیوار می کشی آن سوتر پنجره ای آتش می شود.

چقدر این روزها سردم است ،چقدر این روزها همه سردشان می شود.

پیرمرد دو تارش را محکم در بغل فشرد و گذشت

با خودش گفت: چرا هیچ کس این روزها در بساط کوچه و برگ عاشق نمی شود.

[ جمعه ۱ اسفند۱۳۹۳ ] [ ۱۱:۴۱ قبل از ظهر ] [ حسین میری ]
مُو نِمَک خوردِه یِ لُوتُم مِدَنی

کُشتِه یِ چشم اَلُوتُم مِدَنی

مینِ عطر و او نگاه قَجَرِت

مَندِه یِ کُهنَه و نُو تُم مِدَنی

تا قِراری که بگیرُم دستِتَه

بیقِرارِ زلف شُوتُم مِدَنی

اُوقذَر از تو مُگُم ئی روزا که هی

شُو به شُو به مینِ خُو تُم مِدَنی

[ یکشنبه ۲۸ دی۱۳۹۳ ] [ ۹:۱۲ قبل از ظهر ] [ حسین میری ]

یه نفر دستمو آروم بگیره....

تا براش خنده مو نقاشی کنم....

یه نفر که عاشق زیارته....

صحن چشمامو براش کاشی کنم....

یکی باشه که باهام حرف بزنه....

ساده از سادگیام دل نکنه....

وقت تنها شدنم سر برسه...

با نگاش داد بزنه که با منه

[ دوشنبه ۱۹ آبان۱۳۹۳ ] [ ۱۶:۱۳ بعد از ظهر ] [ حسین میری ]
من سکوت میکنم تو ترانه را آغاز کن به انتها که رسیدی بگو لب باز کنم تا آنچه را که نگفته ای زمزمه کنم :دوستت دارم
[ چهارشنبه ۲ مهر۱۳۹۳ ] [ ۹:۲۷ قبل از ظهر ] [ حسین میری ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

به شماره می افتد زیستنم وقتی کسی تمام می شود بی عشق.
وقتی نوشتن برایت چیزی فراتر از یک لذت است تنها باید نوشت با واژه ها زیست و در کشف زیباییها همه را شریک کرد.
رفیقی بی ریاتر از قلم ندیدم با من گریست خندید تمام شدو...
دارم به هوای بودنت می میرم......درچشم تومیخوردرقم تقدیرم
بیحوصله ام مراتوعاشقترکن......عمری ست ازین فاصله هادلگیرم
موضوعات وب
امکانات وب