X
تبلیغات
بی تو هیچم ، بی تو ای دوست

بی تو هیچم ، بی تو ای دوست

ADABI

رفتنت

اینجا یکی با رفتنت غرق گناه خواهشه


تنها  نیاز  اینروزاش  دستای  پر نوازشه

[ جمعه 24 خرداد1392 ] [ 10:19 قبل از ظهر ] [ حسین میری ] [ ]
زیر بارون

دارم آوار خودم رو زیر باروم می بینم 


توی یه کوچه ی پاییزی غمگین


یه شکست بی صدا


مث وقتی که میشینن کلاغا


رو سکوت کوچه ها


جار می زنن


مث وقتی که نمی شه


تو چشاش زل بزنی


گریه کنی


هق هق جاده تو گوشم مییچه


داره تنهاییمو فریاد می زنه


نا نمونده توی پاهام


من می خواهم گریه کنم


یه نفر دستامو آروم بگیره


یه نفر تلخی این خنده مو نقاشی کنه


تو دل شب


[ یکشنبه 5 خرداد1392 ] [ 4:36 بعد از ظهر ] [ حسین میری ] [ ]
سلام
برای دوست  عزیزی که  مرا در محیط مجازی مورد  لطف قرار  میدهد

یاد  گرفته ام که  دیگران  را با  افکارشان  تنها بگذارم


ولی  چون  شما پا  را از حریمتان فراتر گذاشته اید و برخورد خوب مرا به حساب دیگری گذاشته اید


لازم شد  که از  قبل  به شما  اطلاع دهم که همان انجمن و هیئت مدیره ای که به آن توهین کرده اید


از طریق ارشاد  و پلیس  سایبری پی گیر  تمام  الفاظ  رکیک شما  هستند  تا بدانید که صبر آنها به


به اندازه من نیست

 


و  بنا  به  مسئولیتی که دوستان  بر  گردن من گذاشته اند قرار است برگزاری جلسات هفتگی

 

 

را برعهده  داشته  باشم و اگر  شما  تمایل  دارید این گوی  و  این میدان


امیدوارم  به زودی که  هم را دیدیم  لااقل از  حرفهایتان  خجالت  بکشید


ناسزا گفتن و معرفی نکردن خود نشانه ی ضعف و زبونی شماست برایتان آرامش و کمی خرد ارزومندم


در نهایت پایمردی و پشتکار شما رو در ادامه ی این راه طی یکسال گذشته میستایم و امیدوارم در دیگر


امور زندگیتان هم ،چنین با اراده تلاش کنین. موفق باشین


بو

[ شنبه 28 اردیبهشت1392 ] [ 6:52 بعد از ظهر ] [ حسین میری ] [ ]
عطر دستات

بهشون گفتم،


اگه اینبار رفتن سراغ بوته ی خار،


عطر دستای تورو هم با خودشون ببرن،


تا تموم دشت بشه محراب پرنده ها و درختا.

[ شنبه 28 اردیبهشت1392 ] [ 8:46 قبل از ظهر ] [ حسین میری ] [ ]
تمام میشوی

تمام می شوی خاطرت می ماند و درختانی که پنهان می کردند چشم هایت را وقت باران


تمام می شوی و یادت نمی آید آغازت را


و آنچه از تو میماند یادی ست در بیم فراموشی


گاه در سینه ی آنانی که می خواستی شان، گاه در سینه ی آنانی که می خواستنت


 طپشی می شوی ،نبضی،خاطره ای،


فقط همین است از تمام آن آمدن ها و رفتن ها


آن دلتنگی ها و انتظارها، آن لحظه ها که در شوق دستان آن که عاشقش بودی، تمام


 وجودت ،مات و مبهوت خیره می شود به درب ها و جاده ها


آن لبخند ها و اشک ها ،آن همه حس غریب،آن جوشش لذت ها که پنهانش میکردی


امروز تمام آنها را چون قاصدکی به دست نسیم می سپارم


که درختان و نسیم و قاصدک خوب می دانند آنچه می گویم


بودنت، جاوید

[ دوشنبه 23 اردیبهشت1392 ] [ 7:21 قبل از ظهر ] [ حسین میری ] [ ]
اگه...

نگات باید تشنه ی چشیدن باشه


گوشِت واسه دیدن له له بزنه


دلت تنها تو سینه ت ، نه


دستات باید عاشق باشن


دوست فراوونه مث قطره های بارون


خواستی، خواستم اگه،عاشق تر شدنو


باید عطش کویر  رو


حس نگاه اون بوته ی خار  رو


صادقانه بفهمیم...

[ سه شنبه 17 اردیبهشت1392 ] [ 10:28 قبل از ظهر ] [ حسین میری ] [ ]
سکوت

نقطه  حرف  واژه   این بار چه می خواهی سرود


زمان می ایستد  ثانیه ها در تو رسوب می کند ودر تو هنوز حسی برای گفتن دردهایت نفس


 می کشد نمی یابی اگر کافی ست سکوت کنی سکوت


گرچه درانزوای آواهای غریب  هنوز صدایی گیج و آواره آزارت می دهد اما گریزی نیست


به این چهار حرف آشنا پناه ببر


برای تو که سالهاست در حریم فریادهای خفته ماوا گرفته ای   آنچه می ماند آنچه مانده است 


سکوت است ... سکوت ... 

[ سه شنبه 10 اردیبهشت1392 ] [ 7:29 بعد از ظهر ] [ حسین میری ] [ ]
از نامه های هر روز

مثل هر روز همون ساعت از کنار پنجره رد شد به دلش افتاده بود امروز پرده کناری


 میره و ...


نیگاهی به گنجیشکای درخت انداخت و 


با خودش زمزمه کرد:پرنده بودن همیشه هم خوب نیست،پرواز را می بینی


 و نمی دانی چه غم غریبی دارد پرنده


چندم اردیبهشته؟ مهم نیست، شونه هاشو بالا انداخت،


: مهم تویی که نیستی...


1392/2/2

[ دوشنبه 2 اردیبهشت1392 ] [ 8:50 قبل از ظهر ] [ حسین میری ] [ ]
یک نفر

ذره ذره میشوم

تاروپودم را در لهیب میبینم

توکجای این قصه رهایم کردی؟

دوتارم را یکی بردارد،که در پاهایم رمقی نیست

پنجه ای ،اشاره ای

دارم آتش میگیرم

یک نفر باران را خبر کند

بی ترانه ام

یک نفر...

[ جمعه 30 فروردین1392 ] [ 5:52 بعد از ظهر ] [ حسین میری ] [ ]
حتی اگرنباشی


تو را سالهاست می شناسم آشناتری برایم حتی از درخت و ماه و رود


از باران که شور من است


شاید در آن روز بارانی برای اولین بار یافتمت تعجب نکن بارها و بارهایافتمت


 و هر روز برایم گمشده ای هستی که پیدا کردنت در من وجدی می آفریند


 چون خلق یک شهزاده ی اسطوره ای ویا ذوقی چنان که از سرودن ترانهای 


آنقدر تازگی در من و یا در تو ،آری در تو می جوشد که هماره با دیدنت به


 خلقتی بدیع پیوند می خورم


شاید ندانند دیگران تو زیباتری از آنچه در سروده هایم گفته ام فراتر از ادراک


واژگانم


حتی اگر نباشی بودنت تجسمی ست حقیقی تر از هر چه هست


91

[ پنجشنبه 29 فروردین1392 ] [ 8:31 قبل از ظهر ] [ حسین میری ] [ ]