|
بی تو هیچم ، بی تو ای دوست
ADABI
|
1 باران چترش را بست، آفتاب بارید 2 باران که باشی درختان به احترامت می ایستند وتورا به نام صدا می زنند [ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ 2:42 بعد از ظهر ] [ حسین میری ]
[ ]
باتشکر از لطف بیکران دوستان ازینکه دیر به دیر میام خودم هم ناراحتم اما نمیدونم من با اون راحت نیستم یا اون بامن -اینترنت رو میگم-بهرحال چاره ای نیس اگه بودیم و مجالی خواهم اومد
[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 1:6 بعد از ظهر ] [ حسین میری ]
[ ]
آفتاب که رو صورتش پاشید چشاشو وا کرد به پالتوی چل تیکه ی خاکیش نگاهی انداخت و لبخندی زد، چونه شو که پشت ریشای بلندش قایم شده بود، خاروند و نشست. پلاستیک شو جلو کشید. . دستشو کرد تو اون ویه تیکه نون گذاشت تو دهنش. دیگه نگاه عابر براش عادی شده بود شاید اونم براشون، یه تیکه ازپیاده رو. امّا اگه کسی وا میستاد و خیالی تو سرش بود. چپ چپ نگاش میکرد و اونوقت با سر صداش همه چی رو بهم می ریخت. هرچند امروز ظاهراً حوصله ی هیچ کاری رو نداشت. شست پاشو که از کفش زده بود بیرون، تکونی داد. شاید می خواس مطمئن شه که همه جاش سالمه . خیلی احساس خوشبختی می کرد. آخه شاید اون تنها کسی بود که هرچی می خواست میگفت و هر جائی که هوس می کرد. سری می زد، کارایی که حتی شهردار شهر هم نمی تونس. لقمه ی نون رو که قورت داد، حس کرد تشنشه، پلاستیکشو ورداشت و از جاش بلند شد. چند قدم اون ورتر، کافه ی عمو حسن بود پر دود و مشتری. سرشو چسبوند به شیشه ی کافه و با انگشت به شیشه زد، وقتی مطمئن شد عموحسن دیدش. همون بیرون رو نیم پله ی جلوی کافه نشست. شاگرد کافه چی، با یه لیوان چایی که تو نعلبکیش پر قند بود رسید، آخه اون عاشق چای شیرین بود. قندارو تو لیوان، خالی کرد و بایه تیکه چوب هم زد و بعد هورتی بالا کشید، البته نه همه شو، آخه همیشه نصف بیشتریش می ریخت رو ریشاش،واسه همین همیشه ریشاش زنج بود و چسبنده . بعد بلند شد. دوباره به شیشه زد و لیوان خالی رو نشون شاگرد عمو حسن داد. اونم لیوانو گرفت و رفت تو دود و آدم . همه می شناختنش امّا اون همه رو غریبه می دید. پیاده رو رو گرفت و رفت جلو، در حالی که آواز می خوند: دیگه دنبال آهو دویدن. فایده نداره،نداره، همینطور که می رفت جلو ، هر چی آشغال تو پیاده رو می دید. با پاش می زد تا تو جوب بندازه، یه بار که می خواست همین کارو با یه سکه بکنه، دستی رو که خم شده بود تا ورش داره رو ندید و محکم زدش تا آخ و واخ طرف در اومد، گر چه اون بیچاره جرأت نکرد خیلی اعتراض کنه و دوباره : ای دل تو که بال و پر نداری. رسید کنار پسر بچه ای که یه ترازو جلو پاش گذاشته بود و هی داد می زد: وزنی، وزنی آقا دقیقِ، دقیقِ. بهش خندید و کنار ترازو نشست، انگشت اشاره شو رو اون گذاشت و به پسرک نگاهی کرد، اونم می خندید گفت: باید بری بالا، اینجوری نمی شه. بلند شد و رو ترازو ایستاد. پسرک گفت از دیروز یه کم لاغر شدی دستی به شکمش زد، بعد بصورتش ، دوباره از ته دل خندید، یه لقمه نون گذاشت رو ترازو و دوباره راه افتاد: داری پیر می شی و خبر نداری . حالا رسیده بود کنار پارک، جایی که همیشه آب پر فشاری از لوله تو جوب می ریخت . لبه ی جوب رو به پارک نشست و پاها شو گذاشت تو آب . بازم یادش رفت. شلوارشو بده بالا، شایدم همونجوری کیفش بیشتر بود. به همه چی دقیق نگاه می کرد، آدمایی که تندو تند با لباس و قیافه های مختلف از پیاده رو رد می شدن، پیرمردایی که رو نیمکتای پارک نشسته بودن و دست آخر درختای لختی که، انگار برگاشون ریخته بود. تا کلاغای رو شاخه ها بهتر دیده شن. آه کشید. پاهاش داشت بی حس می شد، از آب بیرون کشید و گذاشت لب جوب، از پاچه ی شلوارش آب چیکه می کرد دماغشو کشید بالا، دوباره یه خط مستقیم و گرفت و راه افتاد صداش هنوز میومد. خود تو نگه دار، عزیز, خودتو نگه دار.
[ شنبه 5 آذر1390 ] [ 10:37 بعد از ظهر ] [ حسین میری ]
[ ]
تو می آیی و من می رود ما چقدرخوشبختیم
[ یکشنبه 24 مهر1390 ] [ 1:5 بعد از ظهر ] [ حسین میری ]
[ ]
َباز دَرَه در مِزِنَه تا هواي عاشقي ، از
دل مو سر مزنه تَلّ[2]
يَكْ كِفْتَر بي پر ، مينِ دست ِعاشقي [ پنجشنبه 7 مهر1390 ] [ 2:38 بعد از ظهر ] [ حسین میری ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |